تبليغاتX
بارانه

بارانه

دراین وبلاک هرنوع مطلبی را که از طرف بابا و مامان علیه من نوشته شده باشد به شدت تکذیب می کنم

بابا : باز هم كه سس رو ريختي روي لباست!

بارانه : بذار خوش بگذره . امشب هم كه تولده؛ خرابش نكن بي مرام !

  --:    

موقع برگشتن از مهماني

مامان : چرا بدون اجازه رفتي توي آشپزخونه و آب خوردي؟

بارانه: امام خميني وقتي آب مي خواست خودش مي رفت؛ به كس ديگه اي نمي گفت

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

 یه شاخه گل مصنوعی از گلدون برمیداره و می ذاره کنار سجاده ام و میگه :

اینو بده به خدا و بگو بارانه فرستاده!

+ نوشته شده در  ششم مهر 1388ساعت 15  توسط بهمن و ندا  | 

 

تاکستان -توی  ساندویچی

بارانه:این مغازه یه جوریه ، من به این آقا اعتماد ندارم

 شما ساندویچ و بخورین اگه نمردین من می خورم

جاده ی همدان

بارانه: بابا یواش تر برو ، می افتیم همه میمیریم ها!

بعدش هم، من بیشتر نگران جون خودم هستم تا شما.

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18  توسط بهمن و ندا  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23  توسط بهمن و ندا  | 

 

امشب بارانه و مامانش باهم قهرند

٫٫ بعد ازشام٫٫

بابا: از مامان فداكار به خاطر اين شام خوشمزه

 تشكر مي كنم. من از طرف بارانه هم تشكر مي كنم

بارانه:...(زيرچشمي نگاه مي كند)

بابا:(درگوش بارانه) مگه تونبودي كه هفته ي پيش

 براي مامانت نامه نوشتي؟

بارانه: فعلا كه روز مادر تموم شد.

 

+ نوشته شده در  هفتم مرداد 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

اسم چندتا حشره رو به به بچه های کانون پرورشی دادم تا با اونها یه داستان بنویسند

این هم داستان یکی از اعضای تنبل ماست

که خواسته اسم  تمام حشرات داده شده رو توی چند جمله ی کوتاه بیاره

بیماری مورچه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبودهیچ کس نبود

مورچه آقا، پایش شکست ؛ پروانه خانم ، آقای مورچه را به دوش گرفت و به بیمارستان برد.

خانم پروانه اونو به مطب آقا سنجاقک برد

 و بعد به سوسک و ملخ و زنبور و مگس و پشه و کفشدوزک زنگ زد تا زودتر به بیمارستان بروند.

بارانه نشاطی - کلاس اول

+ نوشته شده در  نهم تیر 1388ساعت 10  توسط بهمن و ندا  | 

 

گیرنده:کانون پرورشی شماره یک گنبد کاووس ـ  خانم جلالی

نامه از کانون پرورشی شماره دو فرستاده شده بود

نامه ی بارانه بود:

به نام خدا

سلام مامان ! من یادم نرفته که هفته ی دیگر روز شمااست.

مامان من می دونم که برای این که مرا به دنیا بیاری

چقدر زحمت کشیدی. یا این که این اسم قشنگ را برای من بزاری(بذاری).

 چقدراین ، اسم قشنگی است.

بارانه دخترت 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

  بارانه :مامانی،من اصلا جدی نیستم!

    مامانی: برای چی ؟

  بارانه:آخه دو روزه پلیس مدرسه شدم ،اما از همه بیشتر توی حیاط می دوم!

 

(توضیح اضافه: یک ماهه که این پست عقب افتاده . امان از این بابای تنبل)

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

 

درجنگلی یک آهو با بچه هایش در کنار درختی زندگی می کرد.

یک روز که شب شده بود یکی از آهوها را ببر شکار کرد. مادرش غمگین شد.

 بعد از سال ها مادر آهو به کمک بچه آهو آمد ولی نتوانست به بچه اش کمک کند.

چند روز بعد با دو بچه اش آمدند. این دفعه توانستند بچه اش را نجات بدهد.

بعد به خوبی و خوشی زندگی کنند.

           بارانه نشاطی

نکته: توی این چند سال چرا ببر بچه آهو رو نخورد نمی دونیم (بابای بارانه)

+ نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12  توسط بهمن و ندا  | 

نامه ای به معلم

سلام معلم خوبم!

معلم عزیز دوستت دارم.

امیدوارم که بتوانم در جشن تولدم شما را دعوت کنم.

مرا ببخشید که زیاد شما را اذیت کردم.

امیدوارم که در کلاس دوم هم شما معلمم باشید.

                                           بــــــارانــــــــه

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22  توسط بهمن و ندا  |